|
چقدر درد آور است رنجی که ریشه اش توهم باشد
سارای من صبح را با تو آغاز کردن بهترین است از این که در ذهن منی حس خوبی دارم همین حس به من می گوید تو هم مرا دوست داری اگر دوست نداشتی مرا از خود می راندی ایکاش اگر دوستم نداشته باشی این جسارت را داشته باشی که مرا از خود برانی بگویی که دوستم نداری همین که نمی گویی ..... ساراترینم کتابی را که قرار بود باهم کار کنیم به تنهایی شروع کرده ام هفته آینده هم به خلخال می روم حیف که تو نیستی من فکر می کنم تو خودت را از قرار گرفتن در یک فضای فرهنگی و ادبی محروم کردی مصاحبت با آدم های بزرگ توفیقی است که برای هر کسی فراهم نمی شود . واقعا نمی دانم چطور می توانی در آن کنجی که برای خودت ساخته ای بنشینی و همش از مرگ و مصلوب شدن خون و شکنجه بنویسی و آن روح لطیفت را آزرده سازی.این که دعوت به کارم را کردی هم من ضرر کردم و هم تو. به هر حال هر طور دوست داری عمل کن تو تمام هوش واستعداد و خلاقیت هایت را در عرصه های آزار دادن خود به کار می بری در مورد خودم نمی گویم چون تو حق داری بگردی و جفتی را برای زندگی آینده ات بیابی من فقط می خواستم از دوستی با تو لذت ببرم و داشته های ادبیم را با تو تقسیم کنم از هم فکریت استفاده کنم داستانم را برایت بخوانم به هر حال من همیشه دوستت خواهم داشت به سان دوستی که حاضر است برای دوستش فداکاری کند و بتواند روی او حساب کند. خداحافظ تا ... امید وارم خبری از تو داشته باشم و حالت را بدانم
سلام بر دختر زیبای شب
سلام به دختری که تبعیدم کرد سلام به زیبا ترین سلام سلام به دختر کولی سلام به دختر آب سلام به معبود بی وفایی که دنیا بی او زیبا نیست سلام به آن دست های زخمی سلام به آن چشم ها سلام به آن دل مشغولی ها سلام به عشق و سلام به تو ای ساراترینم صبح را بار دیگر با تو آغاز می کنم اکنون نیز عکس تو را در مونیتورم پیش رو دارم با من حرف می زنی چشمانت وحشی نیست خمار عشق است داریوش رفیعی داره آهنگ شب انتظار رو می خونه سارا چقدر یاد تو شیرین است خودم در حال غروب کردنم اما طلوع عشقم را غروبی نیست محبوب بی وفای من واقعا نمی دانم چطور دلت آمد عشق استوره ای مرا با این عشق های متکثر دیجیتالی عوض کنی برات نوشتم خوابت را می بینم تقریبا هر شب گفتم یک خوابم بسیار با شکوه و نوستالژیک بود اما نپرسیدی چه بود دیروز غروب در تاریکی و سرمای زمستانی ولنجک به کوه رفتم تنها در کوهستان فریاد می زدم و نام تو را می خواندم اما فقط صدای پژواک صدایم بود که به من باز می گشت هدیه شیراز و حافظیه را هم با خود برده بودم و با آن حرف می زدم اما جوابم را نمی داد دیگر از آن هدیه خودم بدم می آمد چون تو حتا سراغی از آن هم نگرفتی آن را به رودخانه پرتاب کردم چون تو آن را نخواستی ایکاش می توانستم دلم را هم به صخره های سرد کوهستان بکوبم هر چند تو این کار را قبلا کرده ای تو دل مرا با سنگ خارایی نوازش دادی که تا ابد که مرهم بر آن نگذاری مجروح است اما نمی توانم به تو فکر نکنم چقدر خوب است که شب ها به خوابم می آیی مانند دیشب دیشب در خواب می بوسیدمت می بوییدمت تو برآمده از برکه عشق بودی دیشب تو را در آغوش داشتم صدای و حرکت قلبت را با قلبم حس می کردم اما نمی دانم چرا گریه می کردی دستانت زخمی بودند زخم های دستت را روی چشمانم گذاردم آن ها را بوسیدم با بوسه ام زخم ها خوب شدند چقدر خوشحال بودیم اما یک نگرانی در چشمانت بود اما به من دلیلش را نگفتی وقتی اشک هایت را با دستانم پاک می کردم دستم را گرفتی روی قلبت گذاشتی تپش قلبت آهنگ خاصی داشت خیلی تند تند می زد شمردم ۱٬۲٬۳٬۴٬۵٬.۶ ۱۱۰٬۱۱۱......... چرا این قدر عجله دارد در جوابم هیچ نگفتی خواستم دوباره بپرسم با بوسه لبانم را بستی این قشنگ ترین سکوت عالم بودم طولانی اما بسیار کوتاه بود وقتی لبانت را از لبانم برداشتی و گفتی که دوستم داری با فریادی کوتاه از خواب پریدم..... ......و بقیه شب را تا صبح به یادت بیدار بودم
سلام سارا جان نمی دونم هنوز می تونم بگم سارا جان یانه؟ صبح یه پست قشنگ برات نوشتم که پرید اما سعی می کنم دوباره برات بنویسم اما فکر نکنم به خوبی صبحی بشه برات نوشته بودم که : داریوش رفیعی یه آهنگ داره به اسم "شب انتظار " که برای من یاد آور توئه این آهنگ خیلی قدیمیه فکر کنم مال ۶۰ سال پیش باشه هر روز و هر شب بارها وبارها اون می زارم و گوش می کنم و خاطرات با تو بودنم زنده میشه هر چند که تو این آهنگ رو نشنیده باشی وقتی این آهنگ رو گوش می کنم همه چیز رو فراموش می کنم الا تو این آهنگ یه غم پنهانی داره که نپرس اگه پیداش کنی و گوش بدی متوجه میشی که چه دلتنگی باشکوهی در آن نهفته است من بارها و بارها با این اهنگ گریسته ام به یاد تو ونامهربونی هات این آهنگ رو به اندازه تو دوست دارم آخه این آهنگ نماد دلتنگی های من است هیچ چیز به اندازه این آهنگ مرا در کنار تو قرار نمی دهد سارا جان تا حالا عاشق شدی الی عاشق بشی و بفهمی من چی میگم میدونی سارا ی اگه تو با من مانده بودی من اکنون به شاعر شوریده و بلند آوازه ای تبدیل شده بودم آما از اون وقتی که تو رفتیقلمم ضعیف شده و از اون گذشته بدون تو که چیزی نمی تونم بنوسم فقط دلم می خاد برای تو بنویسم اما دلتنگی امانمو بریده شاید تو فکر می کنی من ادای عشق را در می ارم برو وبلاگهامو ببین متوجه میشی که بعد از تو چشمه های ذوق من خشک شده اند دورانی که تو با من بودی قلمم باشکوه شده بود که آن شکوه از تو بود تو شکوه قلم من بودی تو جوهر روح عاصی من بودی تو در چشم زیبا ترین جسم و روح پرستنده در جهان هستی بودی تو معنی دیگری از زندگی را برای من تصویر کردی اما تو با من چه کردی کاری که سارا با من کرد دشمن با دشمن نمی کند گناه من چه بود اگر عشق بود قبول مگر خودت نخواستی دوستی باشم عاشق مگر نبودم عزیزم من تو را نبوسیدم اگر این جرمم بود قبول اما بگو که تا ذره ذره ذرات خاک شهرک را به یادت ببوسم تو برای من ترجمان شکوه عشقی بودی که اساطیری بود من از تو چه خواستم برای من کافی بود که بگویی دوستت ندارم اما تو از گفتن این کلام نیز دریغ کردی سارای من من کجا اشتباه کردم تو بگو من جسارت پذیرفتن اشتباهم را دارم خودت بهتر می دانی که به خاطر تو دل زنی را شکستم که نیازمند محبت من بود اما تو از من خواستی که انتخاب کنم من هم که قبل از گفتن تو تو را انتخاب کرده بودم بگو من کجا اشتباه کردم ساراترینم عزیزم توانتقام کدامین گناه را از من می کشی مرا ببخش که همش درد دل می کنم شکایت سارا به سارا می برم شکاریت دوست به دوست می برم شکایت یار به یار می برم شکایت دشمن به دوست میبرم و... اما عزیزم اگر دوست دشمن است شکایت کجابرم سارای مهربانم به روح خسته ات بگو منم خسته ام بگو تو رنج خود داری و من رنج تو توغم خود داری و من غم تو
وقتي حس مي كنم به تازگي در اينترنت بوده اي شكستي قلبي را كه براي تو مي تپيد نگفتي چرا نگفتي چگونه اما من مي دانم زيرا عاشق هميشه مقصر است وقتي مي بينم رنج مي كشي رنج مي كشم خود را عذاب مي دهي معذبم نمي دانم چرا نمي توانم فراموشت كنم اگر شاد مي نوشتي دلخوش مي شدم كه شادي و همين كه شاد بودي براي من كافي بود چقدر كلماتي كه مي نويسي دلخونم مي كند چقدر دلم مي خواهد با تو حرف بزنم بعضي وقت ها آرزو مي كنم كه كاش كلماتش تظاهر به رنج كشيدن باشد آما نمي توانم باور كنم كه تظاهر مي كني باور نمي كنم كه ديگر دوستم نداري گاهي با خود مي گويم شايد از اول هم دوستم نداشتي و مي خواستي يك مرد ميانسال را هم تجربه كني اما وقتي ياد چشمهايت مي افتم ياد حرف هايت و شخصيت عجيبت مي افتم حيران مي شوم سارا تو كي هستي چرا سر راه من قرار گرفتي من كه عاشق نشده بودم اين چه رسمي است كه معشوق از رنج عاشق لذت مي برد عاشق مازوخيست است و معشوق ساديست معشوق فاعل رنج است و عاشق مفعول رنج بردن وهر دو به اين سر نوشت عادت كرده اند مي دانم كه يا در برابر قلم من كم آورده اي ويا چون از همان اول تظاهر به دوست داشتن كرده بودي و هيچگاه دوستم نداشتي و جواب هم نخواهي داد اما من باز خواهم نوشت
تو آمدی بی خبر آشیانه قلبم را تسخیر کردی و بی خبر رفتی آمدنت بهر چه بود تو برایم به جز ارمغان عشق هیچ نداشتی آمدی ویرانگری کردی ویرانم کردی عصیانگرم کردی و رفتی من نیز می روم اما ظلم تو بیش از وفای تو بود عشق تو از جنس دیجیتال بود مجازی و بی اصالت تمام عشق های تو مجازی و بی اصالتند چه ساده لوحانه به عشق های استوره ای فکر می کردم بی خبر از بی ریشگی عشق های دیجیتال تو به جز رنج چیزی برای من نداشتی تصمیم دارم به بی تو بودن عادت کنم البته اگر بتوانم با یادت خواهم نوشت اما تقدیست نخواهم کرد تو نماد عشق های بی اصالت زمانه ماهستی و من نماد پایان زمانه ی عشق های اساطیری من عاشقی حسود و تو معشوقی سر به هوا عشق برای من حقیقتی باور کردنی و برای تو بازیچه ایام فراغت دلم می خواهد سرت فریاد بکشم اما نمی توانم فقط می توانم بگویم ایکاش بتوانم مهرت را از قلبم بیرون کنم کاش روزی برسد که نتوانم بگویم دوستت دارم
بي تو چه مغرور بودم تو امدي غرور خود شكستم چه زيباست شكستن براي تو خرد شدن لحظه لحظه آب شدن زنده بودن به آرزوي ديدن تو عشق ورزيدن به تو آسوده مردن با فكر تو ايكاش قبل از مردنم يك بار ديگر تو را ببينم
صبح سرد پاییزی را با توآغاز می کنم صبح زود که از خانه بیرون می آمدم هوا خیلی سرد بود نزدیکی
های ولنجک مه رقیقی دامنه کوه را پوشانده بود به یاد تو بودم ٬ منتظرت
بودم ٬مطمئن بودم که می آیی چراغ ماشین را که روشن کردم تصویر محوی از تو را در مه می
دیدم تلخندی مرموز بر لب داشتی اما نگاهت مهربان بود آخه مگه میشه تصویر
نامهربانی از تورا در ذهنم مجسم کنم. به پارک ولنجک رسیده بودم این پارک شکل همون پارک دم خونتونه
که نیومدی بریم زیر الاچیق اون بشینیم. به یاد اون روز بودم در حالی که
برف ریزی می اومد از ماشین پیاده شدم و به داخل پارک رفتم . حس می کردم تو هم همراهم هستی دونه های ریز برف به صورت قشنگت
می خورد صورتت از سرما گل انداخته بود یخ کرده بودی اما همین طور زیر برف
ها می دویدی از سرازیری پارک بالا وپایین می رفتی همین طورکه با سرعت
از اون بالا پایین می اومدی چیزی نمونده بود زمین بخوری من هم اغوش گشوده
بودم و تو دوان دوان آمدی ودر آغوشم جا گرفتی از سرما دندونات به هم می
خوردن کاپشنم رو در آوردم و روی شونه هات انداختم دستات کرخت شده بودن
اونا رو توی دستام گرفتم و مرتب "ها" می کردم نمی دونم دستات گرم شدن یا
نه می دونم یادت نیست اما همین طور که دستات توی دستام بودتوی چشمات نگاه
می کردم وعکس خودم رو توی چشمای قشنگت می دیدم چقدر چشمات گرم بودن نمی
دونم چه مدت بود که به چشات زل زده بودم ایکاش صورت قشنگت را بوسیده
بودم.اما نمی دونم چرانبوسیدم خیلی پشیمون بودم که چرا به حرف های دلامون
گوش ندادم . چقدر پشیمونی بده. نمی دونم زمان چقدر گذشته بود اما خیلی یخ کرده بودم داشتم
می لرزیدم که به خودم اومدم دستانم روی صورتم بود واشک های گرمم روی گونه
هام جاری بود بخار اشک هام را می دیدم که به مه پاییزی کمک می کرد
هوا مه آلودتر شده بود عینک بخار کرده ام شاهد اشک هام بودند می تونی
ازشون بپرسی. قدری به اطرافم نگاه کردم تو نبودی هیچ کس دیگری نبود حتا
مامور پارک هم نبود من بودم و سرما و تنهایی و برفی که تازه شروع به
باریدن کرده بود آخه زمستون اومده بودولی تو نیامده بودی فکر کنم تو پیش
پاییز مونده بودی. حق داری آخه پاییز فصل برگریزانه عشقه مگه میشه با عشق خداحافظی کرد.
سارای من بیا پای پنجره ببین چه برفی داره میاد می بینی دل اسمون چه پره مثل دل من می بینی هوا چه غم سنگینی داره سارای من همین الان رفته بودم تو حیاط سر پوشیده محل کارم یه چکاوک از پنجره نیمه باز اومده بود روی یکی از دیوارها نشسته بود اولش بد جوری می لرزید اما کم کم که گرم شد فکر کنم یادش افتاد که جفتش توی برفا گیر کرده و دلش طاقت نیاورد از همون پنجره ای که اومده بود رفت و تن به سرمای کولاک و برف سپرد هر چند نمی دونم می تونه زیر این برف شدید جفتشو پیدا کنه یا نه چکاوک به امید یافتن دلدارش زد بیرون بی خیال سرما وسیاهی زمستون اما من نمی دونم اگه بخوام دنبال تو بگردم باید کجای این شهر بزرگ رو بگردم اما تو می تونی منو پیدا کنی اما نمی دونم آیا هیچ وقت به این صرافت خواهی افتاد که یه بار دیگه منو ببینی اگه تو بودی این سرما چه گرم بود اما بی تو در کنار شوفاژ های روشن هم سردمه
سلام محبوب بی وفای من بدرود محبوببی وفای من چه فرقی می کند سلام یا بدرود من که دیگر تو را نمی بینم صدایت را نمی شنوم کلامت را نمی خوانم من که دیگه هیچ انتظاری از تو ندارم خوشحال از نوشتن یا چه فرقی می کنه همه این ها دیگه معنی ندارن چون تو همه دنیای منو پر کردی احساس کمبود می کنم مثل یک دیوار شکسته سارا مرا دوست داشته باشه یاد سارا فکر سارا خاطره سارا همیشه خدا سارا بازم گریه میکنم میدونم اما بدون که خندیدن به عشق مکافات داره روزی دامن تو را خواهد گرفت سارا من این اشک ها را دوست دارم اما نمی دونم میدونی که سارا ی من همیشه با منه این رو هم میدونی تو که هیچی خدا هم نمی تونه اونو از قلب من در بیاره سارا من توی این زمستون سرد کجا بهتر از قلب داغ و پر طپش من اگه تو گرم نمی شی قلب من که با آتیش عشق تو گرمه گرمه سلام یا بدرود دیگر چه فرق می کنه
|
About
این وبلاگ از آن دو دلداه از دونسل است عشق ما به یکدیگر عشقی کافه ای نیست عشقی روشنفکرانه و فرهنگی است ما فقط برای یکدیگر شعر و نجواهای عاشقانه می نویسیم و کامنت های شما عزیزان را نیز با عشق می خوانیم وبلاگتان را هم می بینیم اما اگر کامنت شما را جواب ندادیم چه دختر و چه پسر آن را به حساب غرور !! یا بی ادبی ما نگذارید زیرا این قراری است که با هم گذارده ایم .(البته با اجازه محبوبم) Archivesفروردین 1388دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories |